یا رضا(ع) مگر میشود فرزند حسین (ع) باشی و پدرت به تسلای دل فرزندان مسلم برخیزد و تو امروز به تسلای دل میلیونها عاشق و دلشکسته برنخیزی…
به گزارش آواسیدجمال به نقل ازصدای دانشجــو،گامهایم به شوق زیارت بی اراده وارد حرم میشوند…و آنگاه که دست بر سینه میگذارم و زمزمه میکنم “السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا” تازه میفهمم طواف عشق در صحن و سرای آقای خوبیها یعنی چه…و آنجا میفهمم صحن و سرای تو یعنی همان منظومهای ناب از همه سرگشتگیها و عرفانها و شوریدگیها و اوج گرفتنها….و عجب اوج گرفتنی…
نگاههایم کم میآورد به نظاره نشستن این لحظات عاشقی را…دستهایم را به تمنای وصال به آسمان بلند میکنم تا تو ای سبزپوش امید دستم را بگیری و مرا با همه بار قصور و گناهم در جمع دلدادگانت در طواف عشق راهیام کنی….
حرم و زائران و مجاورانی که در پابوسی این آستان مقدس حجابها و حایلها را از میان برداشته و آنچه میماند دلهای شکسته و چهرههایی است که به پهنای صورت ملتمسانه اشک میریزند….من نمیفهمم..من نمیدانم..و درک نمیکنم این همه سرسپردگی و دلدادگی را….و در چند قدمی میلاد باسعادتت مشهد مقدس این مرکز دلهای عاشق و بیقرار غرق در شور و شعفی عاشقانت از سر ارادت و خلوص است…
بوسه خورشید به بارگاهت بهانه نورافشانی به مردمان این سرزمین است و حال و هوای این حرم نویدبخش لحظات بارانی و آسمانی…نگاههایم را میان این همه داستان شیدایی زائران و مجاوران تقسیم میکنم و برای چند سطری راوی لحظات ناب و آسمانی ارادتمندان و عاشقان هشتمین اختر تابناک امامت و ولایت میشوم….همان آقایی که میگویند غریب الغرباست اما محال است میهمان دلهای غریب و درمانده نباشد….
صحن انقلاب حرم…گنبد و گلدستهها و پنجره فولاد که ناخواسته و بی اراده دلهای ناامید و نگاههای ملتمس و حاجتهای روا نشده را فراخوانده…از بیماران جواب شده و صعب العلاج…تا بارهای سنگین قصور و مشکلاتی که انگار گرد پیری و خستگی را به صورتشان نشانده…در میان دنیا دنیا ناامیدی و دلشکستگی زائران نور امیدی هست که آنان را پایبند کرده و این بار عاشقی و یقین است که میدانند دست خالی بر نمیگردند….مگر میشود فرزند موسی ابن جعفر(ع) بود و غریب نوازی نکرد…مگر میشود فرزند علی(ع) و فاطمه(س) بود و دستگیر یتیمان و دلشکستگان نبود…مگر میشود فرزند حسین (ع) باشی و پدرت به تسلای دل فرزندان مسلم برخیزد و تو امروز به تسلای دل میلیون ها عاشق و دلشکسته برنخیزی…
پشت پنجره فولاد زنی را میبینم…کودکش در آغوشش و به پهنای صورت اشک میریزد و ضجه میزند…میدانم از راه دور آمده…بغچهای در کنارش و آنقدر از خود بی خود شده که در این صحن فقط امام رضا(ع) را میبیند و عقده دل را میگشاید….«آقا از راه دور آمدم…دکترها دخترکم را جواب کردهاند..و من ماندهام و ترس از دست دادن هشت ساله دخترم…» اشک در چشمان اطرافیان حلقه میزند..انگار همه از دردهایشان فراموش کردهاند و برای شفای دخترک دعا میکنند.
سفره دلش باز میشود..میگوید…بعد از سالها بی فرزندی خدا همین دخترک را به من داد…از دو سالگی گریههای عجیب و بیقراریهایش ما را مشکوک و نگران کرد…و سقف آرزوهایم خراب شد زمانی که فهمیدم تک فرزندم به بیماری مننژیت دچار است و آنقدر پیشرفت کرده که از هیچ پزشکی کاری بر نخواهد آمد…وضع مالی خوبی نداریم…خانهمان را برای درمانش فروختیم…زیر بار قرض رفتیم…و امروز با دلی شکسته و ناامید در حالی که همه جوابم کردهاند فرزندم را بر روی دستانم روبروی پنجره فولاد آوردهام تا امام رضا ببیند پرپر شدن کودکم بر روی دستهایم و نگاهی کند به این زائر غریب…
کمی آن طرف تر پیرمردی را میبینم که چشم به ضریح و گلدستهها دوخته و زمزمه میکند آقا رزق حلال میخواهم سر سفره خانوادهام ببرم ..جان میکنم و هر روز شرمسارتر میشوم..وارد خانه که میشوم نمیدانم چگونه به اهل خانه نگاه کنم…دستهای خالی و دنیایی از شرمساری…نگاهش حاکی از سالها رنج و سختی و تنهایی است و دستان پینه بستهاش نشان از آن دارد که سالها سخت کار کرده و امروز در دنیایی از چه میشودهای آینده فرزندانش سرگردان است…..
عیبی ندارد…بگذار سرگردانی و حیرانی بهانهای شود تا به مرکز دلهای عاشق و بیقرار پناه ببری و نگاهت را به ضریحش گره بزنی تا گره از مشکلاتت باز شود.
حس و حال عجیبی دارم….احساس میکنم در تمام سالهای مجاور بودنم نخواستم پرواز را در حریم ملکوتی عشق تجربه کنم و وسعت دنیایم را در میله های قفس خلاصه کردم….
لحظات نورانی زیارت کم کم تمام میشود که در اخرین لحظات صحنهای توجهم را به خود جلب کرد..ورودی آستان قدسی حرم دختران و پسران جوانی با عشق و اراده و خلوص به آقا سلام میدهند که انگار تمام تفکرات و داشته های مادی خود را بیرون حرم جا گذاشتهاند و فقط آمدهاند تا اعتراف کنند، عقده دل بگشایند، اشک بریزند، طلب کنند و تمنای وصال دوباره داشته باشند….
حسرت جاروکشان و خادمانت را میخورم که عاشقانه در برابر عظمت تو سر خم کردهاند و به هر بهانهای در کویت نفس میکشند و معنویت را در رگهای زندگی خود به جریان میاندازند…
کاش می شد روز و شب…در رواقها و شبستانهای حرمت اشک ریخت و نماز خواند….ناگهان دستی بر شانهام مرا متوجه میسازد…آب حرم تعارفم میکنند و می گوید..آب را بنوش…دریایی در تو خواهد جوشید…
یادداشت: آسیه حمزهای
دیدگاه شما