باز هم تکه کاغذی با یک مداد و من که نمیدانم از کجا شروع کنم و از کجا صفحهی زندگیام را نقش بزنم به نامت ای مادر
میخوانمت ما درکه اعجاز عشق تو چیزی دیگری است تو در هیچ واژهای نمیگنجی و در هیچ کتابی جای نشدی.گاه دلم سر مینهد به کاغذ و دل میسپارد به قلم تا بخواندت مادر.میم مادر مرا به یاد مهربانیاش،الف نامش مرا به یاد امید به خدا،دال نام زیبایش مرا به یاد،دوستی و آخر نامش مرا به یاد رحمت خدامی اندازد.بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم؟صبر و مهربانیات را چگونه در ابعاد کوچک ذهنم جای دهم؟آن زمان که تا صبح برایم لالایی میگفتی تا خوابم ببر.در طول روز هزاران بار خود را فدای من می کردی، من بارها به زمین میخوردم و دست کوچکم رامی گرفتی و بلندم می کردی ،قدم به قدم در زندگی همپای من بودی.توبه من آموختی در سختترین شرایط امید داشته باشم. یادت هست برای من هم سجاده میانداختی تا باهم نماز بخوانیم؟بعد بلند میخواندی تا تکرار کنم؟آشی که پخته بودی یادت هست؟سنگی توی دهانم شکست،دردم گرفت،نه برای دندانم برای اینکه چشم مادر دیگر سو نداشت.
یادم نمی رود بوسه به پیشانی تب دارم میزدی و با مهر مادرانهات لقمههای عشق را در دهانم میگذاشتی.وقتی بوسه بر دستان چروکیدهات میزنم ،یاد کودکیام میافتم که همیشه به خاطر لطافت دستانت به همه فخرمی فروختم.
من حالا هم به تو افتخارمی کنم به خاطر خشکی دستانت و با افتخار تمام به همه میگویم تا بدانند این دستان مادر من است که تمام زندگیاش را تمام زندگیاش را پای من گذاشته.
من یقین دارم بهشتی که به نامت زدهشده مال توست و تو بر قالیچه سبز بهشت ایستادهای.
من با نوازش همین دستها بزرگ شدم،قد کشیدم،حرف زدم،راه رفتم وحالا اینجا ایستاد ام تا با تمام وجودم بگویم:مادرنازم مدیون تمام مهربانی هایت هستم کمی کمترازآنچه دوستم داری دوستت دارم
مامان مثل مداد میمونه هرلحظه کوچک شدن و خرد شدنش رومی بینی اما بابا مثل خودکاره شکل ظاهریش خراب نمیشه فقط یهو میبینی نمی نویسه پس تاتموم نشدن قدرشونو بدونیم .
سارانظری فرهودی
دیدگاه شما